سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
من یک زن هستم

من یک زن هستم

   1   2      >

دیگه تموم شد!
یعنی امیدوارم تموم شده باشه!
وقتی برای دادخواست رفته بودیم...سعی کردم تو دلم ببخشمت...سعیمو کردم!
دلم بی کینه ی بی کینه ست!
دوست ندارم حتی یه مورد هم تو دلم باشه!
دوست ندارم ازت متنفر باشم!
چقدر دیر میگذره تا زمان دادگاهمون!
چقدر زیاد!
...............
دعام کنید
ممنون 


نوشته شده در دوشنبه 18/2/91ساعت 8:19 عصر توسط یک زن نظرات ( ) | |

تیک تاک...تیک تاک...
تو چشاش خیره شدم...دستهاش رو تو دستم گرفتم...با التماس گفتم: تو رو خدا بیا تو سال 91 باهم دعوا نکنیم!...
اشک تو چشام حلقه زد...
تیک تاک...تیک تاک...
تو چشام خیره شده بود...دست هامو که هیچ! قلبمو پس میزد...داد و بیداد میکرد!...درحالی که هنوز 91 دقیقه هم نگذشته بود!
...اشک حلقه زده فرو ریخت!
...
به من انگ بی حیایی زد! در حالی که  حتی حاضر نشد تفهیم اتهام کنه!
پرونده ی روح منو پیچید و گذاشت کنار!...اینجا دادگاه نظامیه انگار!
...
میشه برام دعا کنید؟


نوشته شده در دوشنبه 7/1/91ساعت 5:32 صبح توسط یک زن نظرات ( ) | |

شوهرم...
با یکی...
رابطه داره...
چرا و چقدرش رو نمیدونم...
نمیخوام بیشتر بدونم...
میترسم...
منننننننننننننننن مییییییییییییییترسم
دارم میمیرم...
تو قاتل منی...
من از این بابت خوشحالم...
:(


نوشته شده در یکشنبه 21/12/90ساعت 12:2 صبح توسط یک زن نظرات ( ) | |

فکر میکردم زندگی مشترکم عاشقانه خواهد بود...
چر انقدر فیلم ها و کتاب ها و داستان ها به ما دروغ میگن؟!
هیچ عشقی در کار نیست...
همه ش یه معامله ست...
اگه غذات رو به موقع و خوشمزه بپزی و سفره ی زیبایی پهن کنی...
اگه خوش لباس باشی و آرایش کنی و دل ببری...
اگه حرف های آی لاو یویی بزنی...
اگه هرچی طرف گفت تو صدات در نیاد...
اگه هر بلایی سرت آورد هیچی نگی...
اون موقع این معامله ادامه خواهد داشت...
اگه این کارهایی که گفتم و کارهای دیگه رو نکنی...
حتی لایق احترام حداقلی هم نخواهی بود...
روز ولنتاین!
چه دورغ مضحکی!
بذار یه مدت باهم زندگی کنین!
بعد میفهمی من چی میگم!
همش دروغه!
دروغ محض!
...
پانوشت:
1- اگه میبینید به نظرات جواب نمیدم به خاطر این نیست که نمیخونم یا برام مهم نیست
2-اگه برا وبلاگتون نظر نمیذارم برای این نیست که سرنمیزنم...
علتش همونیه که تا حالا از نوشته هام فهمیدین!
برای اینکه اگه یه روز وبلاگم رو پیدا کرد با سربلندی بگم که هیچ حاشیه ای وبلاگ نویسیم نداشته و فقط و فقط نوشتم! همین!
نه دوستی...نه رفاقتی...هیچی!
شاید یه روز وبلاگم رو به بچه هام نشون دادم...البته بعد از مرگم!
3-اینجا مینویسم به چند دلیل: خالی کردن دلم...اینکه بفهمم کس دیگه ای هم مشکل منو داره یا نه...شاید کسی حرفی نصیحتی بگه بتونم به کار بگیرمش...شاید آقایون با خوندن وبلاگم تو رندگی مشترکشون این بلاها رو سرزنشون نیارن، بفهمن وقتی به زنشون بی احترامی کنن یا اذیتشون کنن اونها رو در واقع از دست میدن، حتی اگه اسمش هنوز در شناسنامه شون باشه
فعلا...


نوشته شده در دوشنبه 8/12/90ساعت 8:24 عصر توسط یک زن نظرات ( ) | |

سلام بابا
این گلایه ی منه به تو...
تو که باعث شدی به دنیا بیام...
بابا!
یادته تو خواستگاری چقدر به مهریه پیله کرده بودی؟
یادته چقدر رو حرفت پافشاری کردی؟
نمیدونم یادت هست یا نه...ولی من خوب یادمه!
تک تک برخوردها و حرفهات رو...
بابا  ای کاش انقدر که به مهریه ی من حساس بودی...
یکم در مورد خواستگارم تحقیق میکردی...
ای کاش دست ما دو تا رو میگرفتی و میبردی مشاوره...یه مشاور خوب و کارآمد و مطمئن!
من مطمئنم یه مشاور خوب میفهمید که ما روحیه هامون زمین تا آسمون تفاوت داره...
بابا!
خیلی غصه میخورم این روزا!
خودت که میدونی تا حالا هیچ از زندگی مون بهت نگفتم! هیچی به جز خوبی هایی که همه رو چند برار کردم و بهت گفتم...تا خیالت از زندگیم راحت باشه...
ولی بابا...من خیلی تو فشارم...خیلی...
بابا دسته گلت داره پژمرده میشه..
.بابا! بابا! بابا!


نوشته شده در چهارشنبه 19/11/90ساعت 11:19 عصر توسط یک زن نظرات ( ) | |

   1   2      >
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ